تبليغاتX
ژرف نگاری مادام رکامیه 1958
جام ملت های اروپا

 

فینال

 

(امروز)

 

 

ب.س : فردا پیروزی فلسفه ی ایدئالیست بر گیتار اسپانیش رو خواهی

 

دید رفیق!

 

ف.ف : چی؟

 

ب.س : چقدر خنگی! تو وبلاگت دیدم طرفدار اسپانیا هستی، خواستم

 

بگم فردا آلمان می بره!

 

ف.ف : ماتادورا حالمو نمی گیرن.

 

ب.س : آلمان هگلی بازی می کنه، با بقیه فرق داره. هر تز (گل) که

 

واسش بفرستی، ازش یه آنتی _ تز درست می کنه و سنتز تحویل

 

می ده !!

 

ف.ف : بازیه اسپانیا با روسها ادبیات  رو که ترکوند، حالا بازی اش با

 

فلسفه رو هم می بینیم.

 

ف.ف : تو بازی با ترکیه آره، جواب میده تز و سنتز، اما اسپانیا، خواهر مادر

 

هگلیای جوون رو عروس می کنه.

 

ب.س : خیلی خب، فردا ماتادورا رو می بینیم که در به در به دنبال

 

ماساژورا می گردن!

 

ف.ف : خواهیم دید رفیق! خواهیم دید!

 

 

(فردا)

 

 

یه ناشناس با پیش شماره ی  936 : پسر، زنده باد فوتبالیست های

 

رایش سوم!

 

ف.ف : عشق است ماتادورا رو، که نه با فلسفه کار دارند نه با

 

ادبیات. فلامینگوشون رو عشق است و بوفالوهاشون.

 

936         ناشناس : فلسفه و ادبیاتو بی خیال! راستی ما سرزمین شما

 

رو فتح نکردیم؟ ( گزاره ای بی ربط)

 

ف.ف : دو تا کلونازپام زدم یه پال مال هم روش که یه ضرب برم لای

 

ماتادورا.

 

ب.س : یه بمب هم به خودت می بستی!

 

پ.غ : اسپانیاتون؟!!؟!! نه؟

 

ف.ف: Ya!

 

ف.ف : آلمانا داشتن به خودشون گل می زدن که بابی؟! Sheet!

 

ب.س : منتظر آنتی _ تز باش!

 

ف.ف : ok!

 

ف.ف : پیمان ببینیم ماتادورا چه می کنن با این هگلیای جوان!

 

پ.غ : مطمئن باش این جوجه فیلسوفهای نیمه آنارشیست، راه پیروزی

 

رو بلدن! آخر بازی خواهیم دید.

 

ف.ف : بابا ژرمنها که همش دارن به گا می رن، آنتی تز!!!

 

ب.س : تا دقیقه ی نود باید بازی کرد.

 

ف.ف : ماتادورا  تزو سنتز حالیشون نیست نه ؟ اونا  فقط دارند بازیه

 

فوتبال رو بازی می کنن. یه بازیه داغون  برای بازی کردن. دقایق آخره

 

هنوز امیدواری؟؟؟

 

 

(پایان بازی : اسپانیا یک _ آلمان صفر)

 

ف.ف: ( پیش خودم) آخ که چقدر حال کردم.

 

ب.س :

 

ف.ف :

 

پ.غ : من به اون سه تا ستاره فکر می کنم لعنتی! دیالکتیک آلمانی

 

تو فوتبال، شست ساله که دنیا رو گ... چی می گی؟

 

ف.ف : (اینجا منظور پیمان از گ... احتمالا گائیده بوده)

 

936 ناشناس : تبریک می گم ماتادور!

 

ف.ف : u?

 

ب.س : مهم اینه که خوش تیپ ترین و سیگاری ترین مربی جام مال

 

آلمان بود!

 

ف.ف : آره خب  اینو منم روش حرفی ندارم. تازه خودم هم باهاش حال

 

می کنم، به نظرم زیاد هم اهل فلسفه نبود بابی جووووون!

 

ب.س : چرا اتفاقا فوتبال آلمان فلسفیه. ولی امشب خوب بازی نکرد.

 

ف.ف : بابی! اس ام اس های امشب رومی زارم تو یه پست مشترک.   

 

موافقی؟

 

ب.س : هر جور راحتی!

 

ف.ف : پیمان! اس ام اس هاس امشب رو می زارم تو یه پست مشترک.    

 

موافقی؟ بابی هم هست.

 

پ.غ : ok. Ulie! Merc.  متنای اس ام اس من و تو بابی؟ بابی با کی بود؟

 

ف.ف : آلمان

 

پ.غ : Viva babi! Adios amigos

 

ف.ف:(به 936 ناشناس): شما؟ لطفا؟

 

ب.س : به نظرت یه خورده بچه بازی نمیشه؟

 

ف.ف : بی خیال بچه بازی! ما هنوز بچه ایم و عاشق بازی. بازی رو

 

عشق است.

 

ب.س : باشه هر جور راحتی!

 

پ.غ : پیروزی بعد از 44 سال بهت چسپیده ها ! رو اس ام اس های بعد

 

از اعلام برنامه ات هم کار کن حتما. اینور بابی و من هم اس ام اس های

 

باحالی داشتیم. OK?

 

ف.ف : (۹۳۶ ناشناس خودشو معرفی نکرد) 

 

 

 

2 Balatarin  دهم تیر 1387    فریبا فیاضی  | 

جام ملت های اروپا
 

 

اسپانیامون/

 

 

همین دیگه خیلی حال کردیم

 

 

2 Balatarin  هفتم تیر 1387    فریبا فیاضی  | 

...
 

 

شاید تنها همین که فکر می کردم راهی باقی مانده

از تخمی بودن مغزم خبر می داد

خبرها نفر به نفر دست مالی تر می شد

کسی به ضروری بودن سوپاپ اطمینان حتی فکر هم نمی کرد

به خشک شدن پوست دست ها

به بوی عرق زیر بغلم که از کنار تنم بیرون می زند

لابد ضروری نبود

فکر با فشار روی دیوار توالت کشیدن تنم خون و گه خاکستری سرم را پائین می فرستد

روزهای خون زدگي را با اختگی ام روی هم رفته تیک می زنم

پیش خودم می گویم: آها روی هم افتادن عقربه های لش یعنی همین "روی هم رفته"

یا چیزی شبیه به "تقریبا "لبخندم می گیرد

هی پسر! تو هیچ وقت فرو نکردی

تنها جوشهای صورتی کمرنگی با سوزش های خفیف روی تنم جا گذاشتي

باید عادت پاک کردن خود را از یاد ببری

و سریعتر به آلوده کردن هر چه بیشتر همه چیز اعتقاد پیدا کنی

از حیوانات معتقد بیزارم

هي لعنتي آشغال دوست دارم وقتي داريم حال مي كنيم كثافت عوضي صدام كني

روزهای خون گیری از خود را می پرستم

وقتی پوستم شورتر از همیشه می شود  لیس زدنم می گیرد

یادم می افتد مدتهاست پانسمانم را عوض نکردم

صورت پرستارم را که زن مشکوکی ست ندیده ام و یکسری چیزهای پیش پا افتاده ای از این دست

جوشهای صورتی می ترکند و سوزشهایم درد می گیرند

نمی توانم از فکر کردن زنی که در من خودش را به یائسگی زده منصرف شوم

آه مسيح باكره به تو پناه مي آورم.

.

.

.

آمين!

 

 

2 Balatarin  بیست و دوم فروردین 1387    فریبا فیاضی  | 

 

 

پیانیست / دونالد بارتلمی / سامان آزاد

2 Balatarin  یکم فروردین 1387    فریبا فیاضی  | 

 

 

امین قضایی آزاد شد (!!!!)

 

 

 

 

2 Balatarin  بیستم اسفند 1386    فریبا فیاضی  | 

 

عزیزم

از فقر مشترکمان لذت می برم

هیچ وقت نمی توانیم سواری بگیریم

سیگار مارلبرو بکشیم

و اسنک ژامبون گوشت سفارش دهیم.

چرا هیچ اعتراضی نداریم؟

لباسهای مندرس کارهای سرپایی را جلو می اندازد

تاب آوردن گرسنگی  و حمایت های داغ سخت نیست

تشنگی تنانه ی تنم سخت چسپیده به مویرگهایم

لباس های چسپان من

و شلوار چرپ تو دیوانه کننده نیست

اینکه  در خانه دستمال توالت نداشته باشیم دیوانه کننده است

توالت را سر پایی دست به تن کنیم غیر قابل تحمل است

عزیزم کار دوم را زودتر به دست بیاور

زندگی روشنفکریم در خطر است

فکرهای کمر کشیده گی تو نگرانم می کند

اینکه فردا فراموش کنی بیدارم کنی و کلاسم را از دست بدهم

اینکه حمام مان وان ندارد و باید لباسهات را چنگ بزنم مور مورم می کند

پودر شستشو روی تنت شوره می زند

بیشتر از قبل شور می شوی

بیشتر از همیشه دیوانه می شوم.

می روی سرکار تا از شهر لوازم ادامه ی زندگی را گیر بیاوری

من تنها در خانه می مانم و برایت ادبیات کار می کنم.

بر می گردی و برایم دستمال توالت می آوری بعد در این مدت که مشغول تایپ کردن

این شعر هستم می روی سرو سامانی به اوضاع برگردان بدهی

آه سامان!

 عجب زندگی مشترک خوبی!

بهتر است اعتراضات مان را فراموش کنیم.

 

بیست و شش/ بهمن

 

 

 

2 Balatarin  بیست و ششم بهمن 1386    فریبا فیاضی  | 

به ماجرای 1386

 

 

 

آنها ترس شان از مرگ را سرکوب کرده اند، کاری که اگر آنها پیشتر در طفولیت میل به مادر را و ترس از اختگی ملازم با آن را سرکوب نکرده بودند ناممکن می بود.

 

 

 

 

پدر را مي گذارم پشت در و مادر را به خودش واگذار مي كنم

تا وقتی از خارج کردن خود بر می گردم

مدیون کسی نباشم

خانواده چه می داند خروج یعنی چه

بالا آوردن چه بویی می دهد

گه خوردن چه تفاوتی با گه کاری دارد؟

خانواده فقط می خواهد خانه را  رعایت کنی و حرفهای بو دارت را برداری ببری بخوابی و اینهمه کنترل شبکه های سیاسی را  بالا پائین نکنی

خانواده دارد بالا می آورد

سیگارم را حتی درتوالت سرد ممنوع می کند

هوا بوی مرگ می گیرد

خانواده جامعه ام نیست اما شباهتشان زیاد است.

آنها سیگاریها را به کافه هایشان راه نمی دهند.

چرا همیشه در گه خوردن باقی می مانم و چاره ای نیست

چرا در گه خوردن چاره ای نداریم؟

نمی توانم ترس را پشت سر بگذارم و مادر را به پدر واگذار کنم

سرکوب از شانه هایم می ریزد

و میل تمام موهایم را به دندان می کشد

که همینطور شاعر بمانم و از تمام موهایم خجالت بکشم

دندان پدر ندیده از سوراخ دیگری کرم می ریزد

مو تا استخوانهام تیر می اندازد

بیرون آرام است

بیرون همیشه آرام است

جدا شبکه عوضی می شود

کنترل از تلفن دوستانم شماره بر می دارد

صدای دوستانم از پشت خط کنترل می شود

بعد بوق آزاد می زنند و دوستانم را می برند

مردم خودشان را به کوچه های مناسبتی می ریزند

اقلیت تنها می ماند

مردم می روند غذاهای مناسبتی جمع کنند و دسته های خرکی راه بیاندازند

اگر می توانستم پدر های بیشتری در خود از کار بیاندازم

گه خوردن از سر ورویم می بارید

من مال این حرفها نیستم رفیق باور کن

هنوز مرگ را در خود به گه خوردن نیانداخته ام

فقط از آشنایی با شما خوشبختم و شعر می نویسم

جوخه ی تیر برای بردنم بر می گردد

فکر می کند دوستانم را ملاقات می کنم

فکر می کند دروغ می گویم

فکر می کند از پوتین های چرمش می میرم

من زن این ماجرا هستم و بازی پوتین و پاشنه های بلند را از برم

بازی پالتو پوست و خز را از برم

چتر و کرابات را

تفنگ و باتوم

باید بیرون بریزیم و آشغالهای بیشتری به آلودگی شهر اضافه کنیم

چند بار مسیر عوض کنیم و از کافه ی امیر آباد سر در بیاوریم

گفتم چیزی از این بوها  سر درنمی آورم

فقط نمی خواهم تو را  با خود ببرند

می خندد و حرفهای تند می زند

تو برای دوستی مان بیش از حد پنجاه و هشتی هستی

نمی دانم پنجاه و هفت یا هشت

می ترسم

و تلفنم را خاموش می کنم

وقتی روشن می کنم پدرم بدجوری از جابه جایی در مادر بر می گردد و در را به من حواله می دهد

خود زنی دوباره تخم می کند به بدنم بر گردد

جای چتر از جای باتوم قابل شناسایی نیست.

زن این ماجرا نیستم اگر شلوارت را در نیاورم و پرچم آزادی را بلند نکنم

مردم این ماجرا دستهای بسته ای در بازی نمایش می دهند

و برای خودشان سیاه می پوشند

اقلیت  دلخور نباشید هوا سرد است که شهر اینهمه آرام است

هوا سرد است و بنزین گیر نمی آید

هوا سرد است که سگها پاچه نمی گیرند

هوا سرد است و دوستانم کم می شوند

هوا چه مرگش شده که کسی از ما نمی پرسد برای چی دور هم جمع شده ایم

هوا بوی گه می دهد وقتی امیر آباد را پائین می آییم و امین می رود خانه اش

هوا بوی گه می دهدبابک می رود انقلاب

بیتا بدون خداحافظی جدا می شود

مصی برای بردن چیزی یادش می رود برگردد سنندج و همه تائید می کنند

هوا بوی گه می دهد

باید جای دیگری قرار می گذاشتیم

 

 

 

 دوشنبه/ اول/ بهمن

 

 

  ! لطفا بی خیال نظر خصوصی شوید

               

 

 

 

2 Balatarin  یکم بهمن 1386    فریبا فیاضی  | 

علیه نوشتن

 

اجرایی آزاد از فریبا فیاضی

تاریخ انتشار:دی ۱۳۸۶

نوبت چاپ: اول

نشرالکترونیک: Mind Motor

 

دانلود کتاب"علیه نوشتن"

 

2 Balatarin  بیست و پنجم دی 1386    فریبا فیاضی  | 

بارسلونا عشق من!

 

 

زنده باد "ویکتوروالدس"!

 

زنده باد "رافائل مارکز"!

 

زنده باد"ساموئل اتوئو"!

 

صدو چهل و سه پاس اشتباه بارسا و باخت مایورکا.

 

و زنده باد دو بر صفر دلچسپ امشب. زنده باد نبودن "رونالدینیوی" عوضی. زنده باد "تری آنری" تازه

 

وارد نیمه سیاه با دو موقعیت گل ردیف!

 

زنده باد کاپیتان "کارلوس پویول" همیشه کتک خور!

 

بعد از دو هفته ناکامی: دو باخت پرسپولیس و شکست گریه دار بارسلونا در مقابل

 

رئال مادرید (ال کلاسیکوی لعنتی).و حوادث تلخ سیاسی این اواخر امشب بعد از تاثیر کلونازپام و منگی

 

شیرینش، نشستن پای تلویزیون و تماشای بازی همه ی اعتقاداتم را برگرداند. اعتقاد به لذت بردن

 

از هیچ . درد کشیدن از هیچ.

 

 ال کلاسیکوی کثیف برایم نماد وضعیت این روزهای ایران است. برد رئال و باخت بارسا چیزی شبیه

 

 سرکوب رفقای آزادی خواه و محبوس است. ایران باید یکپارچه کاتالانیا بشود.

 

زنده باد اسپانیا!

 

زنده باد آزادی!

 

زنده باد برابری!

 

زنده باد مبارزه!

 

زنده باد فوتبال عزیزم که حالم را جا می آورد حسابی وحس مبارزه را در رگهایم می دواند.

 

 

 

 

شنبه

شانزدهم/ دی/ هشتادو شش.

 

2 Balatarin  نوزدهم دی 1386    فریبا فیاضی  | 

 

 

درست می دانستم از کجا حمله کنم

آنها نمی دانستند از کجایشان باید بیشتر از این دفاع کنند

آنها نمی دانستند و ما مسئول یادآوری بودیم

 

مهره های سیاه من حمله کنید

کبودیهای بیشتری مد نظرم بود

جنگ   برای ادامه به پیروزی های موقتی خود مفتخر است

به داوطلب های دو آتشه و حمله های بیرون از زبان

صفحه ای کاغذی می چینم که خون ریزی ها را پوشش دهد

عزیزم مداد دسته استخوانی ام کجاست

جعبه ی کمک های اولیه وشیپور اعلام زمان                      کجاست؟

طی کرده بودم شروع جنگ دوست پسرم را به خودش تحویل می دهم

 

بعد از هر حرکت از پیش تعیین نشده یادداشت بر می دارند

چند روز به تاکتیک های جدید فکر می کنند

تکنیک جابه جایی هدف را عقب می اندازند

از اینکه بیرون ساعت زنده ام می ترسند و لای چرخ دنده ها زیستن ام آزارشان می دهد

باز به عقب بر می گردم وافق های بیشتری رو به رویم باز می شود

دوست پسرم را بعد از جنگ تصور می کنم 

 پیش خود فکر می کند تحویل گرفتن دختری انقلابی حماقت محض بود

 

دوست پسرم  از خوشحالی مزمن با علل نامعلوم رنج می برد و خود را می خاراند

از این گسلی که مکان را خرد می کند و در زمانهای موازی منتشر می کند کمی دور می شوم

نگاهی به دور و بر می اندازم

 

دوباره برمی گردم و زمان را پوشش می دهم.

اگر جنگ را زودتر از این رها می کردم

می توانستم راههای بهتر حمام کردن دوست پسرم را پیدا کنم

من مسئول از دست رفتن دوست پسرم هستم

و نصف بیشتر پسرهایی که رها کردم

اعتراف می کنم.

 

 

 

 

بیست و هفت/ آذر

 

 

2 Balatarin  نوزدهم دی 1386    فریبا فیاضی  | 

کوتاه

 

 

 

رفته بود.

 

 حتی قبل از تمام کردن دو فنجان فرانسه ی تلخ. 

 

هتل آپارتمان تهران

 

هفت/ آذز/ هشتادو شش

 

 

2 Balatarin  نوزدهم دی 1386    فریبا فیاضی  | 

 

 

وقتی تصمیم های بزرگ تصمیم های کوچک را خنثی کند
بیانیه ی وضعیت بالا می آید
نقشه ی اینجا را نمی شود با کاغذ توالت اشتباه نگرفت
چطور پیش فرضهای انتزاعی را دبه کنم
و دوستانم را گلابی خطاب نکنم
گلابی فحش رکیکی ست که کسی جرات بستن به کسی را ندارد( در زبانهای بیگانه معادلی برایش دست و پا نمی شود در چاپلوسی فارسی پشتک می زد که غافلگیرش کردم )
حتی اگر تمام فحشهای خواهر مادری را به خودی خودشان پست نکرده باشند
اهلش نیستم
چیزی را گردن نمی گیرم
از وقتی دهان به دهانت گرفتم دهان فحاشی کنده شد
این اجرای مو به موی عهدنامه ست
دهان های پشت سر را به باز و بسته شدن مقعدی رها کردن از بی تفاوتی عصبی ام پیدا بود
ایالت متحده نیستم که تحریم کنم
فقط دوستان اضافی را به جبهه ی کودتا پاس دادم تا رهبر میکروسکپی را به قدرت نمایی سرگرم کنم
حال بازی گرفتن از مهره های اطراف را ندارم
تماس نگیرید
لطف بزرگی که می توانستم برای کودکان بازی در بیاورم
اجازه دهم سطرهای دستمالی ام را بمالند و شاعرانگی کنند
طرح لباسهایم را وقتی از مد افتاد پرو کنند
از برش موهایم عکس بردارند و بخیه های سه سانتی ام را ببوسند
آنها در میدان تره بار ایستاده اند و در بلندگوهای قیفی خود عر عر می کنند
اصلا خنده دار نیست
آب دهانم را در لوله ی خودکارهایشان یادگاری انداختم تا حسابی حال کنند
دموکراسی را با پوست و خونم انکار می کنم
اینکه قادرم دست به هر کاری بزنم خطرناک است
نماینده ی صلح دو هزار میلیارد دلاری، دوست برنزه ام انجلینا جولی ست که یک تنه می تواند با لبهایش در تمام جهان صلح به پا کند و بعد همه را از حال ببرد حتی سیاه بچه های گرسنه را
لغوه ای های ژنی
توپ جمع کن های ذخیره
حتی وا پس گرایان هشتادی که از سوراخ های سرشان خرده کاغذ زرد می کنند را به حال خود نمیگذارد
ادبیات حرفه ای قطعا زرد نویس هم می خواهد
گذشتن از روحیه ی کِیچ فاصله ام را با ادبیات دستمالی متناهی کرده و مشغول به سرانجام رساندن آشپزخانه ام
چطور می توانم پاییز را با بار گذاشتن ترشی و خشک کردن سبزی ادامه ندهم و به داوری افکار عمومی نخندم
حواریونم را به چراگاه های عتیق واگذارکردم و چیزی به کسی بدهکار نیستم
هرکس اعتراض دارد می تواند خون بالا بیاورد ماااااغ بکشد و فحشهایی را که لازم دارد برای خودش پست کند
خون همه ی صورتم را گرفته
.
.
.
برای دیدن مسابقات گاو بازی به انقلاب اسپانیا برمی گردم و در جنگ داخلی می سوزم
هولِی ی ی اینجا ایران فرضی است و من ممنوع السفرم
چاره ای نیست باید از همین خرهای وطنی سواری گرفت و صدای مااااااا های اسپانیولی را روی پوزه هایشان میکس کرد
سرخ پیراهن جنگی را به اهتزاز در آورد
به جاسوسان تلفنی ام اطلاعات غلط منتقل کرد تا بتوانند آشتی ملی به پا کنند
دولت متبوع ما بده بستان مشکوکی با اسپانیا نداشت کمی ردوبدل گازی که به هیچ جای کسی بر نمی خورد
فقط آنها روسا را اشتباه گرفتند
و بی اجازه از جایگاه خود بلند شدند
طوری که سگ توله هایش را نشناسد هیچ کس را به یاد ندارم
باید از شرقی ترین جای ایران برای زنی در کاتالونا فال حافظ بگیرد
زنی که آخرین دقایق بازی، لباس سرخ را از تنش می کند و آبی پوشان بارسا را تشویق می کند آنارشیست دمده ای ست
رقص در آتش داخلی به پا می شود
تا به یاد والسی بیافتم که دوست در گذشته ای که هیچ جور در زنبیل گلابی ها جا نمی شود می خواست تعلیم ام دهد
به هیچ وجه تربیت نمی شوم
این ناهنجاری تمام دوستانم را می رماند و آرامم می کند
از تمام نور های سفید که چشم دوست متشخص ام را مورد حمله قرار دهد عذرخواهی می کنم
دوستم بی سالگی گلابی های از فصل گذشته را ندارد
و دخترهای شخصی اش را آبیاری می کند
همین امشب با شعری از لابه لای خود، به صبح رسیدنم را عقب انداخت
باید قبول کنم حافظ گندش را در آورده
شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش، که از سرکار گذاشتنم دست بر نمی دارد
.
.
.
دوستِ نسبتا گلابی دیگرم سرخ گلی مضحک بر سینه کنده تا دامادی کاشی های آبی جنوب را از دوشیزگی شانه هام درخواست کند
جواب رد می دهم مادر را متقاعد می کنم چیزی برای روزنامه نفرستد
ویرجینیا مرده و تمام مداد هایش از قبل تراش خورده
نو کمونیستهای افراطی دنیا را از چپ می گذرانند
دریا را با کاغذ توالتهایی که نقش گربه در آن سیخ کرده به گه کشیده اند
به بالماسکه ی زنان نو بالش کمی گریه ی نمایشی بدهکارم
اشک می ریزم و حسن نیت خود را به جا می آورم
وقتی شاعری می میرد شعرهایش را می بوسیم و دوست داشتنش را رواج می دهیم
چاپلوسی فارسی تن لش های ناجوری از ما ساخته
صاف بودن کف پا بهانه ی کثیفی ست
تعهدات انقلابی مرا ملزم می کند با همقطاران گلابی ام اعزام به سربازی پر کنم.
و از پشت گوشی صدا برایشان ضخیم کنم مطمئنشان کنم برای فحاشی، کسی را به چپ نو کمونیستها حساب نمی کنم که حق تالیف از اسمم بیفتد
لطفا به واگذاری تلفنم زنگ نزنید
رفقا مقاومت کنید
باید انقلاب ۱۳۸۶ را طراحی کنم
گوشی را به دست دیگرم می دهم به سختی آکورد فلامینگو می گیرم
از انبوه ته جعبه ای ها سان می بینم
خبر دار می دهم و صدا می زنم
گلابیا گلابیا
مشمولین از صف خارج می شوند
بیماریهای ساختگی را رو می کنند
بیانیه ی انقلاب فصلی را انگشت می زنند و تا جاییکه ممکن است از خدمت معاف می شوند
تخریب روایت خطی از فرید قدمی :
خدا حفظشان کند
.
.
.

آمین!

 

 

 

یکشنبه
بیست و نه/ مهر/ هشتاد و شش

2 Balatarin  نوزدهم دی 1386    فریبا فیاضی  |